چشمانم به من دروغ نمی گویند

قرار ما
هر كه درد ندارد
نبايد هم كه بيايد!
چشمانم، به من دروغ نميگويند
خودم ديدم:
خادمان حرم داشتند
بيدردي را
- نامردي را-
جارو ميكردند!
هر چند
درد ما، هم، قابل نيست
و گرنه
- دوري-
اين همه به درازا نميكشيد!
نشاني كامل تو را
آهو بچههايي
- كه خاطرشان جمع بود-
به خاطرم سپردند؛
و من
صاف پيچيدم
به سمت چشمانت!
اي كاش ميتوانستم
چيزي بگويم-
تا رضا دهي!
رضاي من، تويي!
دلها را، آب ميكني؛
و گرنه - اين همه دريا-
مگر ميشود
از چشمخانهيي بتراود؟!
مكان،
امكان تو را ندارد
از قدمگاهت
آفتاب، قد ميكشد!
مشت زايرانت را
اگر بگشايند
- دست كم -
بهشت را، در خويش دارد!
قرار ما
حرم توست
زيارت نامهات، زيارت نامه نيست
زبان عاشقيست!
نگاهت
به غزالان غريب
دل ميدهد!
اي تدارك تقدير
تكليف شبهاي بيداري را
روشن كه ميسازي،
فرشتهها نيز
تاب نميآورند كه نيايند!
از پاي نگاهت
اي كاش،
هر گز برخيزم!
- «برايت بميرم»!
وقتي تو هستي
مرگ كاري ندارد!
در روزگار قحطي مرد و عشق
مهرباني
نگاهت را كه ميبيند
دست بردار نيست!
مگر ميشود
تو را اسير ديد؟!
كبوتران حرم، غم ندارند:
شيب تو
- نيز-
صعودي ست!
مرا نميرسد
با غريبنوازي تو، كنار بيايم!
دل - كه ميگيرد-
سراغ تو را ميگيرد
بگذار
هر چه ميخواهند بگويند؛
قرار ما
حرم توست!
(ابوالقاسم حسینجانی)
خدمت سربازی
بسیاری از مردم فکر می کنند که روحانیون از خدمت سربازی معافند. به هر کس که می گویی می خواهم به خدمت بروم با تعجب می پرسد: وا! مگر آخوندها معاف نیبستند؟!
ولی واقعیت این هست که روحانیون هم به مثابه همه مردم باید دوسال خدمت بکنند. وبا همه محدودیتهایی که خدمت نرفته ها با آن روبرو هستند مواجه اند.از جمله تحصیل در دانشگاه، سفر خارجی و..حتی آنهایی که کمابیش از مسائل صنفی روحانیت سر در می آورند فکر می کنند خوب لابد آموزش نظامی ندارند ولی باز هم واقعیت این هست که روحانیون باید دوران آموزشی خود را در پادگان مخصوص طلاب در جاده کاشان و با سخت گیری هایی که معمولا در ارتش مرسوم است بگذرانند.
البته سربازی برای روحانیون بصورت امریه و در یکی از نهادهای طرف قرارداد و بعد از حداقل هفت سال تحصیل امکان پذیر است. و روحانیونی که مشغول تحصیلند در مدت تحصیل از کارت معافیت تحصیلی که چندان کارائی ندارند بهره مندند.
این مقدمه را گفتم تا بگویم که من هم این دوران تقریبا سخت را شروع کرده ام و در حال حاضر در دانشگاه محقق اردبیلی مشغول گذران خدمت سربازی هستم. تاچه پیش آید.
داستانی از زندگی امام جعفر صادق(ع)
در موسم حج، در مکه شخصی همیان پول(کیسه پول) خود را گم کرد، در همان حال چشمش به امام صادق علیه السلام افتاد که نماز میخواند، امام را نمیشناخت، دامان آن بزرگوار را گرفت که: تو همیان مرا دزدیدهای! حضرت فرمود: در همیان تو چقدر بود؟ گفت: هزار دینار؛ امام او را به خانه برد و هزار دینار به او داد، آن مرد دینارها را گرفت و به خانه رفت. با کمال تعجب همیان گم شده خود را در خانه یافت. هزار دینار امام صادق علیه السلام را برداشت و به خدمت حضرت بازگشت و عذرخواهی کرد و اظهار شرمندگی که من اشتباه کردم.
امام علیه السلام از گرفتن دینارها خودداری کرد و فرمود: این پولها چیزی است که از دست ما خارج شده و دیگر باز نخواهد گشت (یعنی ما آنچه با هر عنوانی به کسی دادیم باز پس نمیگیریم). آن مرد که از این برخورد سخت تعجب کرده بود (از مردم) پرسید: این آقا کیست؟ گفتند: او جعفر بن محمد، امام صادق علیه السلام، است. مرد مسافر گفت: آری! این کارها تنها از این خاندان ساخته است و بس!
منبع: مناقب، ج3، ص 394.
«فضیلت های فراموش شده»
از ابتدای طلبگی و قبل از آن کتاب های زیادی از زندگانی عرفا و بزرگان حوزه خوانده ام .و همیشه از خواندن اینگونه کتابها لذت برده ام و استفاده ها کرده ام و هرکدام از این کتابها تاثیراتی در روحیات من گذاشته است که گاه طولانی و گاه کوتاه بوده است. عرفای راستین کرامات و خرق عادات را نه تنها دلیل بر رسیدن به هدف نمی دانند بلکه در بسیاری از موارد و در بسیاری از افراد آن را حجاب ایصال به مطلوب می دانند.
هر چه که هست زندگی نامه ها و یادنامه های عرفا بیشتر از هرچیز کرامت محورند و این به نظر من آسیب این گونه کتاب ها و پژوهش هاست.چرا که راههای مختلفی برای رسیدن به کرامات موجود است و تنها یکی از آنها ریاضت های شرعی و تزکیه نفس است.و همین کرامت محوری باعث بروز فرقه های مختلف و مدعیان دروغین و در نتیجه کلاهبرداری ها و فریب مردم شده است.
اما اخیرا کتاب «فضیلت های فراموش شده» که شرح حال «آخوند ملا عباس تربتی» است و به قلم فرزندش «حسینعلی راشد» نوشته شده است به دستم رسید که مرا از خودم شرمنده کرد. به یقین می گویم که تا کنون هیچ کتابی من را این چنین منقلب نکرده بود. و من ماههاست که با ملا عباس تربتی همنشین شده ام و می خواهم الگویم باشد اما می دانم که نمی توانم.
این کتاب که خیلی با آن مانوسم حکایت فضیلت های فراموش شده ایست که جای آنها به جد در حوزه های علمیه و علمای دینی خالیست. فضیلت هایی که اگر امروزه از آنها بلاهت تعبیر نشود جای شکرش باقیست.
جالب اینکه هیچ کرامتی و خرق عادتی از ایشان در این کتاب نوشته نشده است و هر آنچه که هست تبیین سلوک عملی شیخ و نحوه معاشرت وی با مردم و تشریح احساس مسئولت این بزرگوار است.
نویسنده کتاب فقط راویست و در امانت داری وی همین بس که گاه حتی زبان به انتقاد از پدر هم گشوده است.
- گزارش کنگره بزرگداشت ملا عباس تربتی
- حکایاتی از جناب حاج ملا عباس تربتی
قسمتی از متن کتاب در ادمه مطلبدیشب داشتم به طنز فکر می کردم. من ذاتا آدم شوخی ام و در معاشرت با خانواده دوستان و حتی بسیاری از مردم به مقتضای موقعیت و ظرفیت آنها شوخی می کنم. اما دیشب به طور اتفاقی به ماهیت و چیستی و اسلوب و ساختار طنز می اندیشیدم.البته به نتائج خوبی از جهت تئوری رسیدم. و البته سعی کردم جک هم بسازم و شانس خودم را در انشاد طنز مکتوب بیازمایم که نتیجه چندان خوشایند نبود و فقط توانستم دو جک کوتاه بی مزه بسازم:(اگر خندیدید التماس دعا)
1
به یکی میگن تو چرا اینجا وایستادی؟ میگه: پس کی چرااینجا وایستاده؟!
2
اولی: انسانها چند نوعند؟
دومی: انسانها دو نوعند: نوع اول و نوع دوم!
نياز
چشمانم سوئي ندارند. امواج خروشان مرا با خود مي برند. تا كنون اينچنين مستاصل نشده بودم. فرصتي براي تامل و تفكر نيست. فقط در حركت غير منظم تنم در لابلاي امواج رودخانه، آن حين كه چشمانم به آسمان نيلي مي افتد سوالي اميدوارانه تمام تنم را مي گيرد. آينه اي ندارم كه خودم را در آن ببينم. اما انگار وجود سراپا نيازم مي پرسد: آيا نجاتي هست؟
فرصتي براي جواب نيست . شايد هم جوابي نيست. چه دردناك است كه مرگ تو در مقابل چشمان اميدوارت رقم مي خورد و ناتواني تو آن را تائيد مي كند.
امواج مرا با خود مي برند. بيشتر از خيسي غرق شدن در آب نمناكي عرق ناتواني كه بر پيكره ام نشسته است را احساس مي كنم. ناگاه دري گشوده مي شود و تلنگري عرقم را مي خشكاند.
خدا! آري خدا!
طرفه مقاومت احمقانه اي را كه براي بقا مي كردم به اميد خدا رها مي كنم و خودم را با اشتياق به امواج دريا كه آشفته مي رقصند مي سپارم.
***
چشمانم را باز مي كنم. ساعتها خواب بوده ام. آه چقدر خسته ام. چنان خسته كه نجات پيدا كردنم يادم مي رود.
پاهايم در آبند و سر و سينه ام تكيه به سنگي داده اند. چشمانم را كه مي گشايم آفتاب كم فروغ غروب آنها را مي نوازد. و آنجا آن دورتر اسبي است كه پشت به من و رو به غروب ايستاده است.
فحاشی اهالی هنر و اندیشه
فحاشی اهالی هنر و اندیشه دیدنیست. شاید اگر زمانی پیشتر از این واقعه نام عبدالکریم سروش و محمود دولت آبادی را در کنار هم می شنیدی مفاهیمی غیر از اعتقاد به روشنفکری اخلاق گرائی و آزادی و.... در ذهنت تداعی نمی شد. اما جای تعجب دارد وقتی که می بینی اشخاصی اینچنین گوی فحاشی را از هم ربوده اند که زمانی شریعت را به مدارا با اخلاق فرا می خواندند.


نویسنده کلیدر سروش را به خیانت به فرهنگ و اندیشه متهم می کند و شاید راست هم می گوید و پدر روشنفکری ایران دولت آبادی را یاوه سرا دروغگو و عقده گشا می خواند و تقصیری ندارد چرا که گذشته خود را چنان می بیند که باید پاک گردد. و اینجاست که پی می بری در زمان نیاز از اخلاق هم براحتی می توان گذر کرد و براستی که تفاوتی نمی کند فحش های سروش مسبوق به شعرهای حافظ باشد و یا ناسزاهای دولت آبادی مزین به ظرافت های ادبی. آری هیچ تفاوتی با فحش های ولگردهای دروازه غار نمی کند. و کلید هاییست برای حل اسرار معما که شاید از این قرار باشد: سابقه همکاری سروش با میر حسین موسوی/ سخنان دولت آبادی در جلسه حمایت از موسوی ایراد شده است /حمایت سروش از کروبی/ رقابت انتخاباتی کروبی با میر حسین موسوی/
متن بیانیه عبدالکریم سروشعروج آخرین بازمانده

باور کردنش سخت بود. شوکه شدم. از آن زمانی که یادم می آید در هر سفری که به قم می رفتم شرکت کردن در نماز جماعت حضرت آیت الله بهجت از برنامه های ضروری من بود. پریروز قم بودم و شاید دومین باری بود که بخاطر کار اداری نتوانستم در نماز جماعت ایشان شرکت نکنم.
او آخرین بازمانده از حلقه عرفانی شاگردان سید علی قاضی (ره) بود که خود سرسلسله ای بود برای سالکان طریق.و از آن دسته از علمائی بود که سقف معیشت بر ارکان شریعت نزده بود. روحش شاد.
- پایگاه اطلاع رسانی حضرت آیت الله بهجت
- پیام مقام معظم رهبری
- احمدی نژاد: آیت الله بهجت مجسمه خودسازی بود
- پیام آیت الله سبحانی
- پیام آیت الله مکارم شیرازی
- پیام آیت الله صافی گلپایگانی
- قم در سوگ ارتحال آیت الله بهجت( تصویر)
- حضور مراجع و علما در بیت حضرت آیت الله بهجت (تصویر)
- پیام رئیس مجلس خبرگان
- حوزه های علمیه تعطیل شد
- زندگینامه آیت الله بهجت
- تصاویر آیت الله بهجت 1
- تصاویر آیت الله بهجت 2
فیض بسم الله
1)حاج..... از پولدارترین بازاری های اردبیل است. کسی که همه در اردبیل او را می شناسند و از قضا از نمازگزاران دائمی مسجدیست که من در آن، نماز جماعت اقامه می کنم. از همان روزی که من در این مسجد نماز می خوانم حداقل هفته ای یک بار به من تذکر می دهد و از من می خواهد که بعد از تکبیره الاحرام کمی مکث کنم و یا قبل از بسم الله الرحمن الرحیم سوره حمد، اعوذ بالله بگویم تا او تکبیر خود را زود بگوید و به بسم الله سوره حمد برسد.و همیشه از اینکه گاهی از فیض بسم الله محروم می شود متاسف است.
****
2) دیروز که به مسجد می آمدم در ورودی مسجد خانمی از پشت صدایم کرد:
حاج آقا ببخشید حاجی.... رو می شناسید؟ گفتم بله. و ادامه داد: ((حاج آقا تو رو خدا شما نصیحتش بکنید .شاید به حرف شما گوش بده. من عروسش هستم. دوازده ساله که با پسر مریضش دارم زندگی می کنم. دوازده سال پیش به خاطر خدا با پسر روانیش ازدواج کردم. به حرف هیشکی گوش نکردم گفتم عیب نداره میرم تر و خشکش می کنم. حاجی.... هم ماهی صدو بیست هزار تومن به ما خرجی می داد. دو ماه پیش عروسی خواهر زادم بود . مجبور شدم برم. حاجی اومده دیده من تو خونه نیستم و پسرش تنهاست رفته تو کوچه داد و هوار کشیده که آی مردم بیایین زندگی پسر منو ببینید و ... از این حرفها و آبروی منو تو محل برده. تازه دو ماهه حتی یه ریال هم به ما نداده حاج آقا به خدا الان آوردم کوپن خودمونو بفروشم.....))
این ها را می گوید و من ذهنم هنوز پیش فیض بسم الله است
تولد
1)آن روزها که در مدرسه ابتدائی مشغول به کار بودم یک روز از دانش اموزانم در مورد شغل مورد علاقه و ماشین محبوبشان پرسیدم. گران قیمت ترین ماشین ها و با شخصیت ترین شغل ها جواب دانش آموزان به من بود. آن روز تبسمی بر لبان من نشسته بود که هیچ یک از دانش اموزان را قدرت تفسیر آن نبود.و آن اینکه بسیاری از اینها روزی به این نتیجه خواهند رسید که نمی توانند و نمی شود.
***
2)من هم روزی دانش آموز بودم و دورنمای زنگانی خودم را با آرمانی ترین دوربین ممکن رصد می کردم . هیچ نقطه خاکستری در دید من نبود و زیباترین ها را می دیدم. به دهه سوم زندگی خودم زیاد می اندیشیدم و مانند همه بچه های خانواده های کم در آمد به نجات پدر و مادرم از سنگینی هزینه معاش دلخوش بودم. و اگر می دانستم که روزی چنین نخواهد شد باور کنید دق می کردم.
***
3)«انسان با محدودیت ها کنار می آید و آنها را باور می کند» این جمله درک من از گذر روزها ماهها و سالهاست. محرم امسال که برای تبلیغ به یکی از روستاهای شهرستان گیوی رفته بودم پیر مرد صدو بیست ساله ای را دیدم که تنها آرزویش این بود که مرگش در زمستان نباشد که تشییع کنندگان جنازه او برنجند. او به همین راحتی با مرگ کنار امده بود. در اوان بلوغ همه برای سالخوردگانی که قوه جنسی شان به تحلیل رفته متاسف می شوند اما انگار نظام آفرینش خداوندی عزم بر آن داشته است که همه را نسبت به «نمی شود»ها متقاعد کند و شاید چیز دیگری را جایگزینش کند.و مطمئنا سالخوردگان از اینکه سر و سامان یافتن فرزندانشان را می بینند مسرور ترند تا آن سان که با پری رویی می آمیزند.و گواه بر این مدعا خاطرات خوش کودکی -دوران بدون جنسیت- است.
***
4)بیست و یکم فروردین ماه تولد من بود . اولین تولد بعد از ازدواج که به میمنتش با همسرم بعد از دعای کمیل ساعتها درخیابان های اردبیل و زیر باران قدم زدیم. و اولین تولدی که به «نمی شود»ها و «نمی توانم» ها زیاد فکر می کنم.

