سیدحسن آقا

جوان وپر انرژیست.سنش را دقیقا نمی دانم اما نمیتواند بیشتر از چهل و پنج باشد.مصمم و با اراده مینماید. قیافه اش علمای قدیم و مدرسین حوزه های علمیه نجف را برای تو تداعی میکند.
روابط عمومی بسیار قوی دارد و ملتزم است به مخاطبین و مراجعین احترام بگذارد .حتی سعی می کند با کسانی که با سرو وضع نامناسب در بین دونماز از ایشان مساعدت مالی می خواهند با نهایت ادب و احترام برخورد کند.
قامتش آنقدر بلند است که حتی از پشت صفوف طولانی و فشرده نماز مسجد میرزا علی اکبر میتوانی اورا ببینی.
در تقوا و تعهدش هیچ شکی نیست(برای من). شاید مهمترین ویژگی او قاطعیت و رک گویی او باشد.و تاکنون با هیچکسی تعارفی نداشته است. چاپلوس پرور نیست. و حتی مدیران کل ادارات از غضب وی هراسناکند.
وقتی با بزرگی در دفترخود نشسته و گفتگومی کندنگاه و حرکات صورتش واردین را استقبال و خارجین را بدرقه میکند.
با سواد و اهل مطالعه است .اگرچه مجتهد است اما دارای مدرگ دکترا از دانشگاه هم هست.
اگر ازمدیری راضی باشد و قدردانی کند ماهها و شاید سالها قند در دل آن مدیر آب می شود و اگر زبان به انتقاد کسی بگشاید کار بر او سخت خواهد بود.
شاید فکر کنی اغراق می کنم اما بگذار تا بیشتر بگویم در تاریخ روحانیت اردبیل هیچ عالمی و یا هیج شخصی به اندازه او محبوب نبوده است.
روشنفکران دوستش دارند .بازاری ها احترامش می کنند.علما حرفش را گوش می دند وهمه و همه دوستش دارند.
هیچ کسی در اردبیل به او فحش نمی دهد( ندیده ام) حتی کسانی که فله ای فحش می دهند استثنایش می کنند. و اگرکسی احیانا به او فحش بدهد صد درصد مورد اعتراض واقع می شود.
از وقتی که آمده جمعیت نماز جمعه اردبیل پنج یا شش برابر شده. مراسم شب قدرش در ایران بی نظیر است بی نظیر به معنی واقعی کلمه.
نماز را با صوت خوب میخواند و قرائت محلی به تجویدش روح نواز ومایه آرامش است.و قرائت به همراه ایمان اوست که صدها نفر را در سرما وگرما به شرکت در نماز صبح او ترغیب می کند.
او ریسمان محکم اردبیل است.که وجودش مایه وحدت و همدلیست. و مطمئنم علت آنکه در شهرما بسیاری از احزاب سیاسی و یا فرقه های اعتقادی نسبت به گذشته کمرنگ تر شده اند و نتوانسته اند اعتقادات خود را به گونه مطلوب بسط دهند ترس از مبغوض شدن در نزد سید ما بوده است.
اگرچه مطلق گرا و جزم اندیش می نماید اما گوش شنوای او آماده شنیدن انتقادات است.
او سید حسن عاملی امام جمعه اردبیل است.
دعای ابوحمزه
وقتی که می خوانیش گاهی شعله های امید و رجا را در درون تو شعله ور می کنه.و گاهی هم چنان ذلیلت می کنه که می خوای مفاتیح رو ببندی و به حال خودت های های گریه کنی.
بن مایه این دعای شریف نیاز هست و این مفهوم در کل این دعا موج می زنه.و من این قسمتش را خیلی دوست دارم:
((یا رب ان لنا فیک املا طویلا کثیرا. ان لنا فیک رجائا عظیما .عصیناک و نحن نرجوا ان تستر علینا و دعوناک و نرجوا ان تستجیب لنا فحقق رجائنا مولانا.))
(( خدایا ما به تو امید طولانی و زیاد داریم. و آرزوی بزرگ مان نزد توست.نافرمانیت کردیم اما امید ان داریم که تو بپوشانیش و تو را خواندیم و از درگاهت امید اجابت داریم. پس امید ما را محقق کن ای مولای ما.))
لینک مرتبط:
حقیقت و مجاز
خیلی وقت بود که فرصت نمی کردم سری به وبلاگستان بزنم. و بصورت عجیبی که در طول آشناییم با اینترنت بی سابقه بود،از عالم مجازی دور بودم. حقیققت و مجاز مانند دوکفه یک ترازو هستند نه از این جهت که مساوی اند بل از آن جهت که هر اندازه که کفه حقیقت سنگینی کند نشان از سبکی کفه مجاز است و بالعکس.
بعضی وقتها فکر می کنم که چرا وبلاگ نویسی؟! و معمولا به این نتیجه میرسم که وبلاگ نویسها ( اکثرشان) کسانی هستند که فکر می کنند حرفهایی برای گفتن دارند اما دنیای حقیقی ظرفیت کافی و یا امکانات کافی برای پذیرش آنها ندارد. به عبارت دیگر اگر اکثر وبلاگ نویسان ستون کوچکی در یکی از جرائد رسمی داشتند وبلاگ نمی نوشتند.
همه اینها مقدمه بود که بگویم من فعالیتهایم در عالم حقیقی زیادتر شده البته هیچ ستونی در روزنامه ای ندارم.و این را از باب نمونه گفتم.و عمده مشغولیتم متاهل شدنم است. در این مدت غیبت کبری ازدواج کردم. و چون ماه مبارک رمضان فرصت مناسبی برای شروع بود دوباره شروع به نوشتن کردم.
ماكياوليسم وبلاگی
این ترکیب شاید خنده دار به نظرتان برسد شاید هم فکر کنید که ایجاد کنند ه ترکیب صرفا بدنبال واژه سازی بوده است .خدا را چه دیدی شاید هم به شعور ذی النور او احسنتی نثار کنید.
در هر حال این ترکیب مال من نیست .مدتها پیش که تازه وبلاگ نویسی را شروع کرده بودم در یکی از وبلاگها که نویسنده اش دیگر نمی نویسد با این ترکیب برخورد کردم .در ابتدا برایم خنده دار می نمود ولی بعد از مدتی که اتفاقاتی افتاد آرام آرام نظرم عوض شد:
- با یک کامنت در جشن نامزدی ما شرکت کن .از طرف یوسف و زلیخا.(و کامنت های مشابه)
- حاج آقا التماس دعا. راستی والنتاین هم مبارک.هه هه هه ....!
- همه (!) مطالب وبلاگتون رو خوندم .خیلی عالی می نویسید.
- سلام عزیزم واقعا زیبا و قشنگ بود .می بوسمت(!) بای.
- به کلبه درویشی ما هم سری بزنید.(وکامنت های مشابه بعدد ما احاط به علمک).
اینها گلچینی از کامنت های ماکیاولیستی است که شاید روزانه ده ها بار خواننده یا نویسنده آنها باشید.
بگذریم از کامنت های فله ای که مخاطب واقعی اش وبلاگ نویس نیست.
ماکیاولیسم در حال تبدیل کردن فضای وبلاگها به فضای مسنجر است .یعنی فضایی که شخصیتها هویت واقعی خودشان را مخفی می کنند و خلاهای شخصیتی خودشان را بی هیچ هزینه ای پر می کنند.یکی دکتر می شود ومقلات سایتها را در وبلاگ خودش کپی می کند ودیگری نویسنده دهها عنوان کتاب.یکی نفر سوم کنکور می شود و دیگری شاعر.و شعرهای دیگران را دوباره سرائی(!) می کند.
چه زود بزرگ شده ام...
۱ـموبایلم زنگ می خورد و دائی بزرگم پشت خط با صدایی لرزان خبر مرگ خواهر زنش را می دهد و از من میخواهد که برای تشییع جنازه او و خواندن نمازش اماده شوم.
مادرم اورا معرفی میکندو وصحنه هایی را به یادم می آورد که او را بشناسم.اسمش خیلی آشنا به نظرم می رسد.
قبرستان ججین اردبیل جنازه او برای اقامه نماز آماده است.پسرها و دخترهایش را می بینم که سالها پیش در عروسی داییم آنها را دیده بودم. و خاطره ها در ذهنم مرور می شود.
رو به قبله می ایستم و تکبیر اول را می گویم.یک خاطره مستقیم و تنهاترین ارتباط من و او به یادم می افتد:
سالها پیش بود و در مراسم عروسی دایی ام وقتی نوبت به یکی از رسوم بومی رسید که می بایست پسر بچه ای سکه های آغشته به حنا را از دستان عروس بقاپد خواهر زن دایی ام بود که من را بغل کرد و پیش عروس آورد. و حالا من نماز او را می خواندم.
۲ـ بعد از مراسم تشییع جنازه سوار مینی بوس می شویم که به منزل برگردیم. کنار پدرم نشسته ام و به این فکر می کنم چه زود بزرگ شده ام.پدرم می گوید مینی بوس یادت هست .و بعد ادامه می دهد :عروسی داییت سوار همین مینی بوس شدیم و به دنبال ماشین عروس شهر را دور زدیم.
به راننده نگاه میکنم همان شخص است و همان مینی بوس.باز به همان دوران برمیگردم.تنها خاطره ای که از مینی بوس داشتم به یادم می افتد .من با قاسم پسر خاله ام مسابقه می دادیم که دستمان را به سقف مینی بوس بزنیم .قاسم قدش از من بزرگتر بود و دستش به سقف می خورد اما همه تلاش من بیهوده بود.
مینی بوس نگه می دارد وقتی پیاده می شویم سرم به سقف مینی بوس طاق می شود.
و به این فکر می کنم که چه زود بزرگ شده ام.
صحنه پیوسته بجاست..
اینجا قبرستان قاسمیه اردبیل است. در گوشه ای از پایین ترین نقطه شهر.قبرستانی کوچک با دو درب بزرگی که رو به دنیا باز می شوند.اول صبح است و من -تنها بازدید کننده این کلکسیون عبرت ها -،در لابلای مقبره ها و سنگ های قبر، آثار صنع الهی را بازدید میکنم.
اینجا قبرستان است .و من با اشتیاقی وصف ناپذیر نوشته روی قبرها را می خوانم.کاری که همیشه برایم جذاب بوده است.
مقبره ای توجهم را جلب می کند.نزدیکش می شوم.این تنها مقبره ای است که سایه بان و نیمکت برای نشستن زوار دارد.نوشته سنگ نشان می دهد که پیرمرد شصت و دوساله ای ست.هفت ماه پیش از دنیا رفته است.
و درگوشه دیگر ،قبر جوانمرگی که بیست و دوسال پیش و در بیست و شش سالگی از دنیا رفته است خاک می خورد.
ضلع شرقی قبرستان قبور شهداست.نزدیکشان میشوم.مقبره های که درب های آلومینیومی آنها به سرقت رفته است.وجالب تر پیامی که متولیان قبر در یک کاغذ و بصورت محترمانه بجهت تحریک انسانیت فراموش شده جناب دزد نوشته اند:
((هر که هستی باش.تو را به جان هر کسی که دوست داری به این مقبره دست نزن.دوسه بار برده اند.ما هم دلمان را به این خوش کرده ایم.)).
ودرگوشه ای دیگر از قبرستان آمپولهای مصرف شده ای را می بینم که شبها معتادان بی مکان را در فضاپیمائی یاری می دهند.
همینطور تراژیک میشوم.و سنگ قبرها را می خوانم.شعرهای تکراری زیاد است:بخوان تو سره الحمد تاکنی شادم.
از دور قبر مرحوم مهندس جلائی را می بینم .خدا رحمتش کند.نزدیک قبر می روم و نوشته سنگ قبر را می خوانم:
((زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.))
تکررارش می کنم.به یادمی سپارم و از درب دیگر قبرستان بیرون می روم.
مردان بلند همت
وقتی تلویزیون تصویر طلابی جوانی را نشان میداد که برای تبلیغ به روستاها و دهات دور افتاده رفته بودند ،از معدود لحظاتی بود که به طلبه شدن خودم افتخار کردم.
مردان بلندهمتی که که مسافت های طولانی را با پای پیاده و حتی قسمتی از راه را هم با سیم بوکسور و از روی رودخانه طی می کردند .بی هیچ چشمداشتی.کاری که جز با اخلاص بی شائبه میسور نیست.
وقتی تلویزیون این گزارش را نشان می داد مادرم گریه کرد و پدرم نیز از اینکه یکی از پسراش طلبه شده اظهار افتخار کرد.و من خوشحالتر از همه.چونکه مدتها بود که از خجالت رجال هم لباس خود پیش رفقا و خانواده شرمنده میشدم.
علت تاخیر در بروزرسانی این بود که مدتی تبلیغ بودم.و همچنین برای امتحان شفاهی حوزه آماده میشدم.
چشمانی که دیگر نمی بینند(بدون علامت تعجب)
ورزشی که به دروغ متورم شده باشد همین می شود. تورمی ناموزون.فوتبال را می گویم که باید دیگر
نام آن را از لیست رشته های ورزشی بیرون آورد.و به لیست مشاغل و صنائع پردرآمد اضافه کرد.
فقط اخلاق ورزشی و منش پهلوانی در برنامه های ورزشی نمود پیدا می کنند و در کارزار و میدان عمل ،
همه چیز منهای اخلاق می شود.
فوتبال متورم شده است.حجیم شده است اما توخالیست. حق فوتبال بسیار کمتر از اینهاست.تورمی که که آن را از ورزش به منبع درآمد نجومی رسانیده است.
حکایت،حکایت برباد رفتن پولها و شیوع بد اخلاقی ها نیست.حکایت جوان نوزده ساله ای است که دیگر نمی بیند .به همین راحتی در حالی که لباس مقدی سربازی بر تنش کرده بود،بینایی خودش را از دست داد.
فوتبال متورم شده است.تورمی به قیمت دوچشم.
لینک های مرتبط:
توراندخت
تله تئاتر(( توراندخت)) به کارگردانی ((رضا کرم رضائی ))و با بازیگری بهروز بقائی ،مهتاب نصیری،ابراهیم آبادی و...این روزها از شبکه چهارم سیما پخش می شود.
داستان شاهزاده ای که با خواستگاران خود مناظره می کند و در صورتی که خواستگار شکست بخورد سر از بدن او جدا می کند.
سی و نه شاهزاده برای رسیدن به او سر خود را از دست داده اند و تنها خواستگاری که توانسته در مناظره او را شکست بدهد قلابی از آب در امده است و در انتظار مرگ در سیاهچال بسر می برد.

اگر چه زمان پخش این تله تئاتر مناسب نیست و در ساعات پایانی شب و بعد از برنامه دوقدم مانده به صبح پخش می شود .اما داستان شیرین و جذاب آن و بازی بسیار زیبای بهروز بقائی انگیزه خوبی برای دیدن این مجموعه می تواند باشد.
مش حسین نانوا
۱)شب تاریکی بود.سرما استخوان آدمی را می شکافت. برف می بارید.از شورابیل بر می گشتم(دریاچه ای در اردبیل).شب از نیمه گذشته بودو من طبق معمول پیاده بودم.نزدیکیهای خانه رسیده بودم خیلی سردم بود بطوریکه به جز رسیدن به منزل و نشستن در کنار بخاری به چیز دیگری فکر نمی کردم.به در مغازه نانوایی مش حسین نانوا رسیده بودم درب باز بود و صداهایی از درون در به گوشم می رسید.پیکان مدل پایین آبی رنگی که صندوق عقبش باز بود و صدای خفه آن هم بگوش می رسید جلوی نانوایی مش حسین بود.صداهایی که به گوشم می رسید از جوهره خارج نمی شد و معلوم بود کاری می کنند که باید کسی نفهمد!
مش حسین از خونه بیرون آمد و با نگاه کردن به اطراف به درون خانه بازگشت.بعد از مدتی که من دیگر به نزدیک در آنها رسیده بودم، مش حسین نانوا با پسر بزرگش را دیدم که دونفری از سر کیسه آردی گرفته بودند و به طرف ماشین می رفتند.کیسه آرد را در صندوق عقب ماشین گذاشتند و به داخل برگشتند و کیسه های دیگری را هم در صندوق عقب ماشین گذاشتند.پسر مش حسین نانوا من را دیده بود اما من طوری وانمود کردم که اصلا من چنین چیزهایی را نمی بینم!!چند باری به اتهام فروش سهمیه آرد مردم جریمه شده بودند اما دست بردار نبودند و هنوز به فروش آردهای مردم ادامه می دادند.
***
۲)دوماه از ازآن ماجرا گذشته بود و من دیگر به مغازه نانوایی آنها نمی رفتم .روز بودو هوا روشن . و آفتاب زمستانی چندان قدرت گرم کردن هوا را نداشت ولی به سردی هوا غلبه کرده بود.از مدرسه بر می گشتم.ماشین به نزدیکیهای خانه مش حسین نانوا رسیده بود ماجرای دوماه پیش آن شب زمستان به ذهنم افتادو ناخود آگاه اراده کردم که نیم نگاهی هم به مغازه نانوایی مش حسین بکنم.
قضیه فرق کرده بود تا به حال جمعیت این چنین زیادی را در نانوایی ندیده بودم .به دقت نگاه کردم.نه! مثل همیشه نبود. همه گل و شیرینی به دست داشتند و منتظرانه به صف ایستاده بودند.در مدتی که ماشین از آن منطقه می گذشت سعی کردم که سرو ته قضیه را در بیاورم.پلاکاردهای سفیدی دیدم که با متن های دلربایی باز گشت مش حسین(بگوییم حاج حسین) را از خانه خدا تبریک می گفتند.بله حاج حسین به طواف کعبه رفته بود.به سرزمینی پای گذارده بود که ابراهیم موحد سنگ بنای آن را گذارده بود.به منایی رفته بود که باید شیطان را سنگ می زد و به خاطر قربانی کردن هواهای نفسانی گوسفندی را سر می برید.
ماشین از آنجا گذشته بود و من در فکر چگونگی بقیه مراسم بودم .به آمدن حاج حسین و به صدای جمعیتی که برای سلامتی حاج حسین(مش حسین سابق)در خواست صلوات خواهند کرد.
نکته:قبلا این داستان را در وبلاگ گذاشته بودم اما باز هم گذاشتم.
